تبليغاتX
گنجشکی تریاکی
از یه گنجشک با شرح و تفاصیل بالا چه انتظاری میره !!!!!!!

به دلیل وجود مشکل وقصد تغغیر در این پست نوشته های اونو پاک کردم .

بعد از اقدامات لازم میزنیم دوباره

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 بهمن1384ساعت 14:47  توسط پسر شهر آباد | 
                                ><><><><><><><><><><><><><><>                        

تموم شد . ۲۲ سالگی رو میگم .    با تمام خوبی های کمش و بدی های زیادش تموم شد. یک سال دیگه به نیستی  نزدیک تر .یه سال دیگه رو به مرگ.در پرواز همیشگی. چه فرقی میکنه ؟.

در چنین ساعتهای بود که یه   گنجش کوچولوی      بی قرار تنها پا به عرصه گیتی گذاشت . گنجشی از  همون  لحظه اول     می خواست همه چیز این دنیا رو تغییر بده .   ولی یه مدت که گذشت دید از توانش خارجه پس خزید تو خار دلش و کنج خلوت رو بر گزید .  چون نمی تونست ببینه و تحمل کنه .ولی بازم نمی تونه طاقت بیاره . من میدونم دیگه .

امروز که مثلآ گنجشی باید شاد باشه ، احساس خاصی نداره .نمیدونه چرا .ولی خوب نداره دیگه .

چیزی که مشخصه اینه که ۲۳ سال واسه گنجشی خیلی زیاده .پس تو یکی از همین روزاست که خبر بیارن که گنجشی بر اثر برخورد با شیشه یه ماشین یا سرما خوردگی شدید ( منم که حساس ) یا بر اثراصابت پنجولهای یک عدد گربه بی خاصیت ( منظورم اش.... گربه غرغرو نیستا .ابدآ ) به دیدار حق شتافته و جهانی رو نجات داده و خلقی رو از دسته خودش راحت کرده .

۲۲ سالگی سن خیلی بدیه . آدم تکلیفش با خودش مشخص نیست .نه اونقدر بزرگ شده که باید و نه دیگه میتونه کارایی رو که قبلآ انجام میداده انجام بده .این که گذشت اونم میگذره چه با من چه بی من.

چیزی که مهمه اینه  که گنجشی هر جا که باشه ، مرده یا زنده ، آزاد یا اسیر ، گرفتار یا بیکار ، بی بساط یا با بساط همیشه به یاد دوستای گلش هست و اونا رو فراموش نمیکنه .

                                        ><><><><><><><><><><><><><

                               

گنجشکی که دیگه پیر شده ولی............

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 1:2  توسط پسر شهر آباد | 
              <><><><><><><><><><><><><><><><><>

سلام به همه دوستان که که همیشه منو شرمنده وجود پاکشون کردن. بازم میگم اگه نمیتونم جواب محبتاتون رو بدم شرمندگی از روم میباره . ولی چاره چیه که مشغله های قبلی به قوت خودشون باقیه   و این گنجش کوچولو  نمیتونه از زیر باره کمر خورد کنش بیرون بیاد .شما هم که کمک نمی کنین

این بار یه شعر دیگه از استاد بزرگ م .امید رو انتخاب کردم . چه کار کنم خوب خودم که شاعر نیستم . اصولآ تو گنجشکا شاعر کمه . نمی دونم چرا . ولی خوب یه حکمتی داره حتمآ . شما میدونید چرا ؟               <><><><><><><><><><><><><><><>

ورنه امشب، باز هم باران

باز هم باران
باز هم آن روز ها و شب هايي كه همرنگند
روز هيچ از روز پيدا ني
وشب از شب نگسلد گويي
آه.... گويا باز هم بايد
هفته‌اي را رفته
پندارم
هفته اي زرين
از شبانروزان فروردين
غرق خواهد گشت در بيهودگي
شايد
بس كه باران شبانروزي
آيد و آيد
و دريچه ي روزني زين سقف ماتم‌فام
نگشايد
***
باز هم آن روز و شب هايي كه تاريكند
روز همچون شبچراغ رنگها خاموش
همچنان رنگ چراغان، مات
باز گويي تا پسين واپسين ايام
همچنان در گريه خواهد بود
اين سياه،‌ اين سقف ماتم، ‌بام بي‌اندام
***
باز باران، باز هم باران
چون پرير و دوش و دي، ‌امروز
باز باراني كه ساعتهاست مي بارد
زين سياه ساكت دلگير
قطره ها پيوسته همچون حلقه
زنجير
باز آن ساعات پي در پي نشستن،‌ وز پس شيشه
اشكريزان خدا را ديدن و ديدن
گوش دادن، غرق انديشه
از مدام ناودانها ضجه شب را
و گشودن گاه
با ترجيع تصنيفي
بسته لب را
و نياوردن به خاطر هيچ مطلب را
***
محرم غمگينم، ‌اي شيطان شعر، اي نازنين همزاد
باز در اين تيرگي ها از تو خوشنودم
با شگفتي هاي هستي _ اين كهن بازيچه بيهودگي_ امشب
از تو خوشنودم كه
بازم پاره اي بر آفرينش زهر خنداندي
از تو نيز اي باده خرسندم
سرد نوشاندي مرا و گرم پوشاندي
وسپاست مي‌گزارم، اي فراخاي خيال امشب
كاندرين باران بي پايان
همچنان بي انقطاع آيان
با سكوت سرد من دمساز
همعنانم تا ديار ناكجا راندي
ور سيلم بودي و ترجيع شيواي خموشي را
در حزين ساز من،
سوي چشم‌انداز روحم، ‌باغ تنهايي
راندي و آنگه مرا خواندي
به تماشاي تماشايي
ور نه امشب،‌ باز هم باران
زندگي را زهر من مي‌كرد
ور نه كس جز بي‌كسي آيا
با سكوت من صدا می کرد ؟

<><><>><><><><><><><><><><><><><> 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1384ساعت 13:46  توسط پسر شهر آباد |