تبليغاتX
گنجشکی تریاکی
از یه گنجشک با شرح و تفاصیل بالا چه انتظاری میره !!!!!!!

 

          غصه نخور زیزو دنیای فوتبال بدون تو چیزی بیش از اینها کم دارد...

                                

دو نکته هست که باید گفته بشه ، حالا اگه همه چشماشون رو بستن و چیزی نمیگن ایرادی نداره . گنجشی که نمرده.

اول: برو خوشحال باش و بخند .آری تو بردی .اگر تا دیروز سر سوزنی احتمال میدادم که من هم شاید در این زمینه بخصوص ، و به طرز عجیبی در همین یک مورد ، اشتباه کنم اما اکنون دیگر مطمئن شدم . ایتالیایی تو کثیف ترین وجه فوتبالت را به همه نشان دادی . از تو ممنونیم چون دلیل تنفر رو خودت رو کردی بدون این که برای پیدا کردنش کسی به زحمتی بیفته.

دوم : به عقیده من که صد البته به احتمال خیلی زیاد خیلیای دیگه هم با من هم عقیده هستن اگه اون هاله قداست بی خود و بی جهتی که دور مارادونا و پله کشیدن رو وردارن کوچولوی سنگین فرانسوی ما این لیاقت رو داره که بهترین قرن باشه .الانم هست ولی خب فوتبال همیشه نشون داده که ورزش خوبی نبوده و خیلیا تو اون به حقشون نرسیدن و خیلیا هم بیشتر از اونی که حقشون بوده گرفتن . نظیرش رو همین چند شب پیش دیدین . یادمه یکی از روزنامه های معروف خارجی که اسمش دقیقآ یادم نیست خطاب به اونایی که اصرار میکردن زیدان باید خداحافظی بکنه گفته بود : مهم نیست که زیدان از یادها برود یا نرود ، که نمیرود ، شما فوتبال را یتیم کردید.

 

                                    

            ممنونیم زیزو که در طول این سالها لذت دیدن فوتبال ناب را به ما آموختی .

                               خداحافظ آشنای دور من ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 14:32  توسط پسر شهر آباد | 

امروز صد و بیست و سومین سال تولد فرانتس کافکاست .     عزیز که تقریبآ  یه ماه پیش همچین روزی سال روز مرگش بود و سهل انگاری های یه گنجشک سر به هوا کار دستش داد و یادش رفت .آخه  این  واسه گنجشی یه جور وظیفه به حساب میاد .  چون هر روز و هر شب داره با اون حرف میزنه . چشم تو چشم . همون چشمایی که به راستی چشمگیرترین اندام توی صورتشه . در ضمن خوندن کتاب " یادداشت هایی  برای دورا " ی حمید صدر رو به همتون توصیه میکنم . چون خیلی عالیه.هر کی نداره بگه تا یه کاری براش انجام بدم . تا بعد ...

                                        <><><><><><><>

زنی بر گوشه تخت می گرید/و مردی که صدا میزند/ :اوتلا/و حنجره ای که دیگر نمیشناسد صدای خویش را / صدا نمی خواهد / صدا نمی زند/ و نمی نوشد/...

ببرید بادها  / این روح مردی است که  /خیلی ها همچون من دوستش داشتند /  که خیلی ها همچون من عاشقش آن چشمانش بودند/که می سوزاند و آتش میزد/بودند ؟/هستند / هستیم / ...

برای شراب های نخورده ات فرانتس / برای ماهی های نخورده ات / برای همه ی کتابهایی که باید ولی ننوشتی / برای لووی ، میلنا /    برای گنجشک همیشه بیدار کنار پنچره رو باغ اتاقت / برای همه می گویم آسان رفتی / همچون قاصدکانی با باد / هر چند دروغ بود / هر چند دروغ است / آه فرانتس / آخرین یادداشتت هنوز اینجاست / کنار میز..

و شیر آبی که باز است هنوز / تا فرو بنشاند / عطش همیشگیت را /  غافل از اینکه مرا نیزبرده ای با خود /آنجا رسیدی منتظرم باش / یک روز خوالی همین روزها / آخر قرصها را خواهم خورد / خودت میدانی / همیشه عکس تکی ات زیباتر بود / با آن چشمها / که به راستی جادو می کنند .

                                                                                 

 

" وقتی یک روز بعداز ظهر نزد من آمد ، پدرم را که روی کاناپه خوابیده بود ، بیدار کرد. برای آرام کردن اوضاع ،    دو دستش را بالا برد و در حالی  که آهسته روی نوک پا از میان اتاق میگذشت ، گفت مرا یک رویا تصور کنید "

( از خاطرات ماکس برود دوست صمیمی اش) 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 تیر1385ساعت 13:42  توسط پسر شهر آباد | 
 

هوای تلخ شب های کوتاه تابستان

پر از پوچی لحظه های نیامده

و درختانی که پیشانی بر خاک می آورند.

" مردی چراغ جستجو در دست

 سرگردان"

و پیچ خمهای شبی که مهتاب را گم کرده است

ناگهان گنجشکی نوید صبح می آورد.

اما اینجا

من در ناکجای زمان ایستاده ام....

  

                                                                                    (نیمه شب چهارم تیرماه ۸۵ . )

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 تیر1385ساعت 20:10  توسط پسر شهر آباد |