تبليغاتX
گنجشکی تریاکی
از یه گنجشک با شرح و تفاصیل بالا چه انتظاری میره !!!!!!!

 

سلام

راستش نمی گم این وبلاگ واگذار شده ، یا فروخته شده ، یا از این به بعد من مالکش هستم

نه .

من فقط به عنوان یه دوست و به درخواست خود امین اومدم اینجا یه پست بزنم از حرفای خود امین

 

اقا امین این وبلاگ مال خودته ، منم همونی هستم که ادعای بزرگش اینه که با تو دوسته ، همونی که روز اولی که یه پست از تو تو پرشین لاگ خوند اعصابش به هم ریخت و دقیقا یادمه که تو یه کل کل باهات رفیق شد ( البته اگه لیاقتشو داشته باشم که روم اسم رفیق رو بزاری )

 

امین گفته که فعلا نمی تونم بیام ، مثل اینکه رفته تا حقش رو از دنیا بگیره ، با این کارش موافقم ، می دونم که تمام کائنات هستی دست به دست هم می دن تا این گنجشک کوچولوی ما حقش رو از دنیا و سهمش رو از اسمون بگیره البته بستگی داره که  .....

مثل اینکه مشکلاتش زیاد شده و مدام در پرواز به این سو و ان سوی این مملکت هس

 

من اخرین رهگذرم تو این خیابون بلند

دیر اومدم که زود برم

دل به صدای من نبند

یه روز توی برق چشات

خورشید و پیدا می کنم

آی شب تار سوت و کور

به اروزی من نخند

 

این شعر هم سفارشی اینجا زده شد ، خودش گفت که بزارم .....

نمی دونم چرا ؛ حالا شما بخونینش ولی زیاد به دل نگیرین .

 

 

 

یادمه اولین پستش که باهاش اشنا شدم ، همراه با این عکسه زده شده بود ، این عکسه بیشتر حرص منو در اورد ...... مضمونش یادم نیس ولی هر چی که بود درباره اعتیاد و سیگار و ... بود .

 

ولی الان اون عکس رو فراموش کردم با اومدن اسم گنجشی این گنجشک کوچولوی پاک و معصوم و دوست داشتنی میاد جلو نظرم و می دونم که امین ما هم عین همین عکس پاک و معصوم هستش و دیگه هم از اون  عکس قبلی ها خبری نیس که نیس  چون خودم یه سند ازش دارم که خیلی وقت پیش گفت که " تازگی ها غیر از رفقای ناباب چند تا رفیق باب هم پیدا کرده  "

 

آخي چه حس قشنگي.
ولي من ميدوني چه حسي ميشم: مثل گنجشکي که زير بارون جايي واسه رفتن نداره. همونجوري

گنجشکي که تازگي غير از رفقاي ناباب چند تا رفيق خوبم پيدا کرده وليييييييي ...........

 

 این تنها یادگاری هس که از اونجا دارم که همینم مربوط به امین هس .

                     این گنجشکی عین کنجشکی خودمونه

 

 امین گفت که فصل کوچش سر رسیده و قول داد وقتی فصل بازگشتش رسید ، باز در خدمتتون باشه

ولی منکه قبول نکردم ، شما هم این حرفش رو باور نکنین ، اگه هم که برنگشت خودم برش می گردونم و تو قفس این وبلاگ گیرش می ندازم ( عین روزای قبلی که نمی دونم الان چرا فدا شده ) ، قراره خودش برام بگه ( هااااااا دیدی حرف گذاشتم تو دهنت ..... میای خبر نمی دی ها ؟ )

پرنده روی شاخه خشک درخت نشسته بود
شکارچی زانو زد.
نشانه رفت و شلیک کرد.

پرنده پر زد و رفت.

شکارچی چشم به رفتن او دوخت.

«به خیر گذشت.»
نویسنده این را گفت و خودکارش را روی میز گذاشت.
از پشت میزش بلند میشد که صدایی توی گوشش پیچید.


«نه بخیر نگذشت . من تنها موندم»

نویسنده ورق کاغذ را از روی میز برداشت و به درخت تنهای قصه چشم دوخت!

 

خوشحالم از اینکه 30 مین پست این وبلاگ رو از ان خودم کردم .

ببخشید اگه زیادی طولانی شد ، خداییش دلم برا یه پست طولانی یه ذره شده بود .

مواظب خودت باش اقا امین

از طرف یه کسی که فقط بعضی موقع ها " تو "  ملقب به شیرین خطابش می کردی .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 مرداد1385ساعت 9:10  توسط پسر شهر آباد |